صبح در تعلیق
loading...

صبح در تعلیق

بازدید : 9 چهارشنبه 3 آذر 1395 زمان : 7:02

[unable to retrieve full-text content]

 

من صدای سبز خاک سربیم

صدایی که خنجرش رو به خداست

صدایی که توی بهت شب دشت 

نعره ای نیست ولی اوج یک صداست ...

 

 

 


مطالب رزسایت
بازدید : 8 پنجشنبه 27 آبان 1395 زمان : 7:24

 

 

 

خب به فرض هم که در خواب این چراغ گریه ام گرفت

باید بروید تمام این دامنه را تا نمیدانم کجا پر از سایه سار حرف و حدیث کنید؟

یعنی که من فرق میان گریه و گیسو بران باران را نمیفهمم؟

خسته ام ری را ، خسته..

 

 

 


برچسب‌ها: سید علی صالحی

مطالب رزسایت
بازدید : 6 سه شنبه 27 مهر 1395 زمان : 0:25

 

سر کلاس کنار دستم نشست، با آن پوشش شلخته و گره گوری مانند و النگو های زردش که جیرینگ جیرینگ

صدا میداد مدام خود را با کاغذی باد میزد! آن هم در آن هوای مطلوب

کلافه ام کرد ... بلند شدم و صندلی ام را عوض کردم! 

با خود فکر کردم نکند دلش بشکند، دختر است دیگر! هزار فکر میکند اصلا انسان هزار فکر میکند

اگر کسی این حرکت را با من میکرد چه حالی میشدم! مثل دیوانه ها بلند شدم و با یه لبخند ملیح

سر جای قبلی ام ، کنارش نشستم

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۵ساعت 1:13 توسط Suspended Morning|


مطالب رزسایت
بازدید : 9 يکشنبه 25 مهر 1395 زمان : 0:50

 

امشب اصلا شب خوبی نبود ، وضعیت نا مناسب خانه باعث شد که با برادر کمی بحثمان شود

و به هم درشت گویی کنیم.

بیچاره مادر که دید من خواب زده شدم آنقدر با من صحبت کرد تا بلکم آرام شوم و خوابم ببرد اما او که خوابید

آمدم پشت میزم و شروع کردم به نوشتن همین ها

مادر از روزگار سختی میگفت که بر او و مادرش گذشته ، و ظلم هایی که پدر بر آنها روا داشت

داستان ها اگرچه تکراری است اما به من خوب نشان میدهد که وضعیت امروز من تحت تاثیر گذشتگانم 

است...بگذریم ! اصلا زندگی همه جور میتوانست بچرخد...شاید از این بدتر شاید از این بهتر!

میخواهم ایمانم را حفظ کنم ... به سختی

میخواهم هنوز امید در دلم زنده باشد

میخواهم به معجزه مومن باشم

 


برچسب‌ها: نامه هایی به خدا, شب نوشت

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۵ساعت 1:39 توسط Suspended Morning|


مطالب رزسایت
بازدید : 9 پنجشنبه 22 مهر 1395 زمان : 0:14

 

 

در جواب رفتار و حرف های نا به جایش ، میخواستم بهش بگویم که بعضی ها فقط از دور قشنگن ، مثل تو

و چقدر این جمله برازنده او بود ... 

اما دستم را گزیدم که مبادا دل دختر تنهایی را لرزانده باشم ، هرچقدر هم ه بد کرده باشد

من رفته بودم که او تنها نباشد ، که من تنها نباشم ! و به راستی گناه او چیست جز اینکه مرا دوست ندارد.

گرچه من هم او را 

آری باید منصف باشیم ، همیشه

 

 

 


برچسب‌ها: شب نوشت

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۵ساعت 0:58 توسط Suspended Morning|


مطالب رزسایت

تعداد صفحات : 0

درباره ما
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
خبر نامه


معرفی وبلاگ به یک دوست


ایمیل شما :

ایمیل دوست شما :



چت باکس




captcha


پیوندهای روزانه
آمار سایت
  • کل مطالب : 6
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 1
  • باردید دیروز : 2
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 3
  • بازدید ماه : 22
  • بازدید سال : 22
  • بازدید کلی : 264
  • آخرین نظرات
    کدهای اختصاصی